No Title : 21

















21

June 30, 2009 | شطحيات | 2 کامنت

“گهگاه باري بر گرده‌ام سنگيني مي‌کند. تا آگاه کنم خلق را. اين خلق کالانعام را. فرياد مي‌کشم و به زور دست به دستشان مي‌گذارم تا تکاني به پيکر کريه و بي‌مصرف دهند. تا خارج شوند از ورودي دود و غذا و خروجي گه و گرما. تا هوا را بي‌ثمر کثيف نکنند. لجوجانه مي‌نشينند بر جاي. گويي ميخ شده‌اند بر اين تخت‌ها و ملافه‌هاي چرکين. خوک‌هايي به حسرت غذا و هم‌خوابي. هان. اين‌ها که گل سرسبداند. بل هم اضل را نگفتم. خواب و هم‌خواب و خورد و خوراک بس نيست. دريدن پيشه کرده‌اند.
و آن‌گاه تلنگر مي‌آيد:
ـ تا کي از تزوير باشم رهنماي.
اين جوان پيغمبر شکسته،‌ به زانو مي‌نشيند. چه کسي است مدعي و راهبر؟ از کجا که اين راه سربه ناکجا ندارد.
ـ تا کي از پندار باشم خود پرست.
اما نيست. نيست منجي. نيست موعود تا آيد و به تازيانه‌ي نعره‌اي پاره کند چرت اين اصحاب کهف خفته به خواب ابدي را. نيست. بنشينيم به اميد او و اين زهر غصه را به تنگ دل بريزيم، حال آن‌که لبريز شده است.
ـ پرده‌ي پندار مي‌بايد دريد…
ره به ناکجا بردن به است از ره به هيچ جا نبردن. منجي منم. آن منجي که خود را درين تار شب سپرده‌است به فانوسي سوسوزنان؛ دريغ از قطره‌اي نفت.
ـ وقت آن آمد که دستي بر زنم…”

از کتابي نانوشته.
ـ‌ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ‌ ـ
× مخاطب خاص دارد.
× اشعار از مولانا



کامنت‌ها به قرار زیرند

  • مسیح بر کوه زیتون

    معلومه دلت پره.

  • دارا

    اما نيست. نيست منجي. نيست موعود تا آيد و به تازيانه‌ي نعره‌اي پاره کند چرت اين اصحاب کهف خفته به خواب ابدي را: با این قِسمَتِ متن واقعا ارتباط برقرار کردم… خوب نوشتی‌ش…

  • + کامنت بنویسید