No Title : 14

















14

June 4, 2009 | شعوذه و طامات | 4 کامنت

مي‌رود اين مرکب پولادين ماروار هوکشان به نقبي که عرق‌ها ريختند پاي حفرش. خون‌ها خاک‌مال شد و کندند و کندند تا رساندند دو سرش را به هم.
مردي جوان به گوشه‌اي نشسته بر صندلي. فکرش مي‌چرخد در آن هشتاد و يک خانه و مي‌پويد به ميان اعداد تا بچيند يک و دو سه را. هفت را نمي‌يابد. هان. اين هفت آن‌يکي را به سلطه گرفته. بر اوست تا رهايش کند از چنگال هفت سفاک.
پسري و دختري دست در دست يکدگر سرپا. مترصد آن‌که بيفتد مرکب به چاله‌اي تا بيفتند به آغوش هم، به دور از نگاه‌هاي خيره‌ي سرزنش‌وار. پسر زمزمه مي‌کند در گوشش و دختر نگاهش را فقط به بالادوخته. گاه به اين چشم مشکي و ابروي پرپشت، گاه به آن‌يکي.
بنگر. در اين سو. گريه مي‌کند و مي‌آيد. فال مي‌فروشد. و باز يوسف به کنعان باز مي‌گردد و باز گره از کار گشوده مي‌شود و باز صاحب فال بدسگالي دارد از نزديکان و باز دست به جيب مي‌برد و دوصد تومان وجه رايج مملت را مچاله در دستان دخترک مي‌فشارد.
هان. مي‌بيني پيرزن را؟ نشسته و از بر مي‌خواند آيةالکرسي. فوت مي‌کند بر نورسيده‌ نوه‌اش. دخترک ـ به اقتضاي قصه‌ي ما ـ گيسي دارد تا زانوانش. صاف و باده‌رنگ. مي‌نگرد به لب‌هاي مادربزرگ،‌ غرق درآن انديشه که اين اوراد مي‌رساند او را به آن بازوان تنومند يا قرار است بازداردش از آتش دوزخ.
پيرمرد تسبيح مي‌گرداند. ده سال پيش اين شاه‌مقصود را تحفه آورده بودند از هرات. گاه ذکر مي‌گفت و گاه بنان‌اش هرز مي‌رفت. به مستاجر جوان مي‌گفت فقط مي‌خواهد اين را روي لحد‌اش بنهد. راضي بود از او. خود سيه‌چرده و زنش سبزه. مي‌آمدند و مي‌رفتند و گه‌گاه طعامي پخته به عشق مي‌بردند برايش.
آن طرف، پاي در، کارگري نشسته بود. شايد فضا به بوي عرق او آغشته بود. بوي عرق‌اش بيني‌را مي‌آزرد. مي‌گويند عرق عشق‌بازي متعفن است. آن نبود. کيسه‌اي درکنار، مي‌تراشد پينه‌ي دستان را.
مي‌رود مرکب . تمامي ندارد اين مسير. آن بالا نوشته “صحبت با راننده”. حال وقت اضطرار است. پيرمرد برمي‌خيزد. نه. او نيست. عجله‌اي ندارد. عاقله‌مردي از آن سو، به سگرمه‌هاي در هم، مي‌آيد و مي‌فشارد دکمه‌ي خون‌رنگ را. “چرا نمي‌رسيم”. پاسخ نمي‌آيد. انديشناک از آن‌که اين راه هر روز به چشم‌ بر هم گذاردني به سرانجام مي‌رسد.
و باز مرکب مي‌رفت. هو مي‌کشيد و مي‌ساييد فولاد را بر پولاد و پر‌کرد صدايش دالان را. گه‌گاه برقي بر‌مي‌خواست از اتصالات و صداي جابجايي دنده‌اي مي‌پيچيد. مي‌رفت.
پيرمرد تسبيح‌گردان آرام دست به جيب برد و تکه‌ناني به دندان کشيد. گواراي وجودش باد آن‌که حقوق بازنشستگي مي‌گرفت و نان بازو مي‌خورد. مفت نبود. به عرق جبين و کد يمين يافته بود اين آب‌باريکه را. نمي‌انديشيد به زمان. بگذار برود و غرقت کند در گذرش.
و عاقله مرد نشسته بود و مي‌ژکيد بر خويشتن. انديشناک قرارها و سفته‌ها و چک‌ها و خلاصه روحش مي‌رفت به دخمه‌ها و کوچه پس‌کوچه‌هاي پيچان و تاريک و خفه‌ي بازار. آن بوهاي تند به مشامش مي‌رسيد. تعفن ماهي و عطر آويشن و سنبل‌الطيب و عربده‌ي بستان‌کاران.
باز فشرد دکمه را و باز نيامد پاسخي.
(ادامه دارد)



کامنت‌ها به قرار زیرند

  • bukowski

    8! نه بيشتر،شايدم كمتر! رو توصيفات هم بيشتر كار كن…

  • امیر

    هَمه به مَثابهِ غبارَند دَر باد… وانَهادیم…

  • تاکسی

    آن بالا نوشته، صحبت با رانندهD:
    ایول، ادامه بده…

  • No Title : 25

    [...] از اين + و آقاي “حاجي بازاري” که به حجره‌اش فرش‌ها و [...]

  • + کامنت بنویسید