31
February 19, 2010 | شعوذه و طامات | یک کامنت
دوستی داریم, تعریف می کند یک روز صبح بی پول مانده. رفته به مادربزرگ گفته که مادرجان پول بده. مادر می گوید درشت هست ها… ببین. همه اش از اینهاست. و یک هزاری نشان می دهد. دوست می گوید مادر من ده تومن می خواهم, و مادر می گوید بیا این را ببر, ده تومن خرج کن بقیه اش را بیار.
داستان کاملا جدی است





















اغلب مادربزرگ بابا بزرگا همینن!
+ کامنت بنویسید