25
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت
ادامه از اين +
و آقاي “حاجي بازاري” که به حجرهاش فرشها و گليمها بر هم توده شده بود ايستاد و تکيه بر ديوار زد و کف دست بر پيشاني کوبيد.
و باز مرکب ميرفت… هو ميکشيد و جرقههاي ميزد به سان صاعقههايي حقير. گويي نعره برميآورد که ساختهي دست بشر است. بشري به حقارت همين جرقهها.
پيرمرد از تکهنانش به پسر ِ “يار در آغوش” داد. پسر نيم بکرد و نيمي ديگر به دهان دختر گذاشت. آسوده بودند از خيال دو جهان، به اوهام آن شب که به آغوش هم خفتند. دختر ميخنديد؛ عشوهناک. ميخواست آتشش بگيرد دامن تکتک اين مردان را، اين سو و آن سو، پاک و ناپاک، زشت و زيبا.
و آن مرد جوان، ناگاه نعرهاي برآورد از دست هفت سفاک. به قلم دريد سينهي کاغذ را.
و آن نورسيده دختر، گاه نگاهي به دو يار ميکرد و گاه نگاهي به مرد جدولبهدست. پناهي ميخواست. پس برخاست؛ در تيررس نگاه نگران جدهاش. برخاست و به کنار مرد رفت. صفحه را گرداند و به لبخندي گفت: “اينجا هفت است…” و حيران ماند مرد جوان.
پيرمرد تسبيحگردان لبخند زد. خنديد. قهقه زد. دلش را گرفته بود. اشک در چشمانش جمع شد. ميخنديد و ميخنديد…
ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ
پينوشت: تعامل بين اينها واقع غير ممکن است. ميهراسند از هم.





















پاراگراف دوم رو دوست دارم… .
+ کامنت بنویسید