25
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت
ديشب دخترم را کشتم.
نشسته بودم. داشت بازي ميکرد. گهگاه ميآمد با من ور ميرفت و هيچ نميگفتم. مثل سنگ. آخرين بار انگشتانم را گرفت و کشيد. بطري آب را روي سرش شکستم.
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت
ديشب دخترم را کشتم.
نشسته بودم. داشت بازي ميکرد. گهگاه ميآمد با من ور ميرفت و هيچ نميگفتم. مثل سنگ. آخرين بار انگشتانم را گرفت و کشيد. بطري آب را روي سرش شکستم.
man ba khundane in faghat chanta khatere va3m zende shod!
avval in ke yade ye post az ye nafar tu weblogesh oftadam :
http://delights-of-vanity.blogspot.com/2006/06/blog-post_30.html
چه راحت کشتش… .
+ کامنت بنویسید