بایگانی برای August 2009
25
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت
ادامه از اين +
و آقاي “حاجي بازاري” که به حجرهاش فرشها و گليمها بر هم توده شده بود ايستاد و تکيه بر ديوار زد و کف دست بر پيشاني کوبيد.
و باز مرکب ميرفت… هو ميکشيد و جرقههاي ميزد به سان صاعقههايي حقير. گويي نعره برميآورد که ساختهي دست بشر است. بشري به حقارت همين [...]
25
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت
ديشب دخترم را کشتم.
نشسته بودم. داشت بازي ميکرد. گهگاه ميآمد با من ور ميرفت و هيچ نميگفتم. مثل سنگ. آخرين بار انگشتانم را گرفت و کشيد. بطري آب را روي سرش شکستم.
24
August 23, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت
به بند می آوردندش. آرام بود و چشمان اش به سنگیِ سنگ. هیچ نمی گفت. به پاي گيوتين که رسيد، خداوند عزرائيل را فرمود برو جان اين احمق را بگير. آنگاه عزرائيل روان شد سوي آن هنگامه. سرش را گذاشتند ميان گيوتين. تيغه سنگين و بران بود و از آن بالا مرگ را از خود [...]




















