No Title : 2009 : May

















بایگانی برای May 2009

12

May 28, 2009 | خنيا | بدون کامنت

پري.
بگيرم به آغوش بال‌هاي فسرده،
نگاه‌دار از اين دنياي گناه‌آلوده،
تا برآييم دگربار.
آه اي پري.
ما ره خود به طريقي يابيم.
ره برون بريم زين جهان .
تا بدان‌جا که سرآغاز ماست.
دانم که يابيم جايي بِه و صلح روان.
بگو آن است که تويي خواهان.
پري… مرا وارهان…
پري.
به ياد آور آن‌گاه که پي هور کوشيديم،
و شب‌هنگام به کواکب رسيديم،
و آن‌گاه زمزمه‌هاي حيات [...]

بخوانید ‘12’

11

May 28, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت

اين روزها آنقدر عجايب و غرايب به اين نوار پيچ‌واپيچ خاکستري وارد آيد که ندانيم به کدام بنگريم. آن يکي گويد که طريق از آن مير است و ديگري گويد از نامزد مردمي. در آن سو خيل‌اي چشم به راه که روند به هامون و گردند و چرند و آيند و خسپند. دگر روز خواهند [...]

بخوانید ‘11’

10

May 23, 2009 | شطحيات | بدون کامنت

سوار بود پسر بر اسب چوبين و نمي‌توانست بجنباند آن را. مادر به دست هل مي‌داد و پسر ضجه مي‌زد و نمي‌فهميد مادر كه چنين بايسته است كه آرام به پا ياري دهدش و بهلد پسر را در اوهامش…

بخوانید ‘10’

9

May 16, 2009 | شطحيات | بدون کامنت

و چنان شد که یکدیگر را در آغوش گرفته، صورت هایشان را به یکدیگر نزدیک کردند و لحظه ای سکوت مطلق حاکم شد. پسر بوسه ای بر پیشانی دختر نهاد و گفت : « عشق ما آن گونه است که تو را تا زنده ام دوست خواهم داشت…»؛ و در دل به زمان زنده بودن [...]

بخوانید ‘9’

8

May 12, 2009 | شطحيات | بدون کامنت

در اين عالم لاتکسي، آنان که پيرند و فرتوت،‌ به صرافت آنند که دور کنند اسپرم‌ها را از تخمکان. چه آن ظريف اسپرم‌ها که نيازارند حتي موري را و چه اين عظام که روند بر خاک و خورد و پوشند و گويند و خون ريزند در اين نزاع بقا. گاه به تکه‌اي لاستيک و گاه [...]

بخوانید ‘8’

7

May 9, 2009 | شعوذه و طامات | 14 کامنت

در باب طلب، گويا چنين است که طالب طلب کند و مطلوب طلب شود و به عرف طالب ذکر است و مطلوب انثي. طالب که عزم مطلوب کند،‌ گر مطلوب را ميلي باشد،‌ اشارتي بايد کند تا بيش شود هوس؛ ولو بشکند جام مجنون را. وا اسفا ازان گاه که طالب دست طلب يازد و [...]

بخوانید ‘7’

6

May 6, 2009 | شطحيات | 2 کامنت

گويند زنارپوشي به راغي همي‌شد و بديد بستاني به مثال روضه‌ي رضوان. اندر شد. شيخ را بديد،‌ اکليل بر سر نهاده و ساتگين پر ز صهبا به پيش و صلصلي در قفسي به دار و حوري به کنار.
بگفت اي شيخ: چيست سر اين تاژ و باده؟ گفته‌اند که زهد پيشه داري! حال که دل بدين [...]

بخوانید ‘6’

5

May 5, 2009 | شطحيات | 3 کامنت

چپقي است به دستش و شعله‌هاي دود رقصان به رخوت و نخوت طاووس. آرام سربرگرداند. گويم آرام،‌ به خيالش به طرفه‌العيني برگشت. مي‌گويد، ديده‌اش بر د يده‌ام: ‌”فراز اين کوه است، بمان”
رفتم. اول به دشت لاله‌اي. لاله‌ها سر به زير افکنده و روي برگرفته از هور. هان… شرم بود از فجور آنان که ريخت خون‌شان [...]

بخوانید ‘5’