Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php on line 520

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php on line 535

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php on line 542

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php on line 578

Deprecated: Function set_magic_quotes_runtime() is deprecated in /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php on line 18

Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/notitle/public_html/blog/wp-settings.php:520) in /home/notitle/public_html/blog/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
No Title http://notitle.ir/blog Just another WordPress weblog Thu, 30 Sep 2010 22:27:08 +0000 http://wordpress.org/?v=2.7.1 en hourly 1 35 http://notitle.ir/blog/?p=140 http://notitle.ir/blog/?p=140#comments Thu, 30 Sep 2010 22:27:08 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=140 لعبتکی بود در دانشگاه، شیرین‌ نام. در کانون نشسته بودیم. دست بر قضا، به آواز می‌خواندم “تلخی نکند شیرین زغنم، خالی نکند از مِی دهنم، عریان کُنَدَم هر صبحدمی، گوید که بیا من جامه کـــَــنم”. شکرِ باری تعالی، پیش از آنکه در را باز کند شعرم تمام شد. انگشت حیرت به ماتحت گزیدم که گویمش حلال‌زاده‌ای یا نه.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=140
34 http://notitle.ir/blog/?p=136 http://notitle.ir/blog/?p=136#comments Mon, 20 Sep 2010 19:03:10 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=136 آرام و بی‌عجله راه می‌رفت. بی‌توجه به مردان و زنانی که از کنارش عبور می‌کردند. به ایستگاه تاکسی رسید. سوارِ خطی‌های “آزادی” شد.
از دور مرکز را دید. در میان یک باغ سرسبز، عمارتی بود با یک دودکش سر به فلک‌کشیده، که دودی سیاه ازان بر می‌خاست. عمارت سرد و بی‌روح بود، اما تمیز. مرتب آن را نظافت می‌کردند. روی سردر عمارت فقط یک اسم بود: “مرکز آزادی”.
وارد شد. کریدور ورودی، از کنار تعدادی پنجره می‌گذشت. پنجره‌ها یک سویه‌بودند. رو به اتاق‌هایی باز می‌شدند. داخل اتاق اول مردی خواب‌آلود نشسته بود و “صد سال تنهایی می‌خواند”. در اتاق دوم، دختری بود، با صورت تکیده و چشمان کبود، هدفون در گوشش بود و به یک لیوان آب می‌نگریست. چهل اتاق در این کریدور بود. درب اتاق‌ها البته، به این راهرو باز نمی‌شد.
وارد سالن پذیرش شد. چند دختر حورمانند و سفیدپوش، پشت میز‌های پذیرش بودند. شاید بیست، سی نفری در سالن بودند. این ساعات معمولا ارباب رجوع کم بود.
فرم درخواست را گرفت:
بسمه تعالی.
فرم درخواست رهایی
نام:
نام خانوادگی:
نام پدر:
شماره شناسنامه:
تاریخ و محل تولد:
شغل:
نوع مرگ درخواستی: کربن منوکسید، سیانور، تزریقات و ایست مغزی
توضیح: در این مرکز، قطع عضو، زدن شاهرگ، شوک الکتریکی و سقوط از ارتفاع، و تیرباران انجام نمی‌شود. لطفا به هیچ وجه درخواست نفرمایید.
محل مورد علاقه: اتاق، باغ، فضای باز، داخل خودرو، خارج از مرکز.
آیا مایلید در اتاق‌های کریدور “هم‌سفر‌ها” باشید؟
ساعت مورد نظر:
در صورتی که مایلید موسیقی، فیلم یا کتابی در هنگام رهایی همراه شما باشد، قید کنید.
در صورتی که مایلید در مکان خاصی، خارج از مرکز باشید، قید کنید.
توضیح: هزینه‌ی تهیه‌ی هرکدام از موارد فوق، و ایاب و ذهاب بر عهده‌ی متقاضی است. صورت هزینه‌ها در فرم شماره‌ی 2 موجود است.
مایلید بعد از مرگ شما، پیامی به فرد یا افراد خاصی فرستاده شود؟ لطفا نام و نشانی دقیق را در این مکان قید کنید. (هزینه‌ی پست بر عهده‌یی متقاضی است).
جسد بعد از رهایی: 1) به خانواده یا فرد خاصی تحویل شود. 2) در محل خاصی دفن شود. 3) در کوره‌های مرکز سوزانده شود.
اگر توضیح خاصی راجع به شیوه‌ی دفن بدن، یا به آب یا باد دادن خاکستر هست، لطفا بنویسید.
مایلید آگهی ترحیم در محل کار یا زندگی یا تحصیل شما پخش شود؟ این مرکز هم‌چنین با هزینه‌ی متقاضی، در محل مورد نظر مجلس ترحیم برگزار می‌نماید.
و… شاید 30 بند دیگر از خدمات ارزنده‌ی مرکز.
در پایین صفحه‌ی چهارم فرم شماره یک، نوشته بود:
این‌جانب ….. فرزند …. به شماره شناسنامه …. رضایت کامل خود را از مرگ خود اعلام می‌دارم. این فرم را در سلامت کامل عقلی، در تاریخ …… امضا می‌کنم.
اثر ده انگشت دست.
لطفا تاییدیه‌ی مرکز سلامت‌سنجی روانی، تاییدیه‌ی اداره‌ی دارایی و تاییدیه انحصار وراثت دفتر اسناد رسمی را به این فرم الصاق نمایید.
با تشکر. رهایی‌تان شیرین و آرام باد.

فرم را پر کرد. لبخند رضایت‌مندانه‌ای زد و به یکی از حوری‌ها تحویل داد. هزینه‌ها را با کارت‌خوان پرداخت. و قبض “رهایی” را به تاریخ فردا دریافت کرد.
- - - - - - -
آرمانشهرِ من است.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=136
33 http://notitle.ir/blog/?p=131 http://notitle.ir/blog/?p=131#comments Sun, 21 Feb 2010 19:07:01 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=131 سید خلیل عالی نژاد از بهترین تنبورنوازانی است که “اثری” از ایشان به جاست. صدای سخن عشق با آواز شهرام ناظری و همراهی گروه شمس که جدیدا ریمستر شده, و “مردان خدا” در همین آلبوم قدیمی که به گوش همه آشناست. و چند آلبوم دیگر.
تنبور را تمیز می نوازد, صدای عالی و تکنیک آواز عجیب و غریبی ندارد, ولی صدایش گرم و پر است.
او را سال 80, به همان شیوه ی مرسوم ایرانی های فراری, در منزلش در سوئد کشتند.
بشنوید: ثنای علی

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=131
32 http://notitle.ir/blog/?p=129 http://notitle.ir/blog/?p=129#comments Sun, 21 Feb 2010 18:40:25 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=129 فی الباب عزت نفس می خواندم, و اندیشیدم, گویا گاهی ادب با عزت نفس در تعارض است.
مودب: به هیچ جاش نبود.
بی فرهنگ سخیف بی تربیت کوچه بازاری: به ت…ش هم نبود.
آن که ادب دارد, ت…ش را به هیچ می انگارد, حال آنکه بس عزیز است. مصرع: هر که خوارش بکرد خوار بشد.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=129
31 http://notitle.ir/blog/?p=127 http://notitle.ir/blog/?p=127#comments Fri, 19 Feb 2010 12:28:57 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=127 دوستی داریم, تعریف می کند یک روز صبح بی پول مانده. رفته به مادربزرگ گفته که مادرجان پول بده. مادر می گوید درشت هست ها… ببین. همه اش از اینهاست. و یک هزاری نشان می دهد. دوست می گوید مادر من ده تومن می خواهم, و مادر می گوید بیا این را ببر, ده تومن خرج کن بقیه اش را بیار.
داستان کاملا جدی است

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=127
30 http://notitle.ir/blog/?p=123 http://notitle.ir/blog/?p=123#comments Fri, 19 Feb 2010 12:01:24 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=123 جاهایی هستند که انسان های حاضر را پیوند می دهند. مثل فرودگاه. هر کس که وارد همهمه ی این سالن شود, به قصدی, به طریقی, عزم رفتن دارد. چه برای یک جلسه ی چرند کاری, چه یک دیدار چرندتر عشقی یا… مهم این جاست که رفتن را در چهره ی این ها ببینی. وطن یا اینجاست یا آنجا. پس غربت را در نگاهشان می یابی. پول یا اینجاست یا آنجا, پس طمع را… رفتن, این ها را به هم پیوند می زند.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=123
29 http://notitle.ir/blog/?p=121 http://notitle.ir/blog/?p=121#comments Tue, 09 Feb 2010 21:44:15 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=121 در تفکیک عشق و شهوت, بس سخن رانده اند. آنچه بدیهیست, هرچه در تفکیک این دو بیشتر موشکافی کنیم, نشان از ایمان ماست به در هم تنیدگیشان.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=121
28 http://notitle.ir/blog/?p=119 http://notitle.ir/blog/?p=119#comments Tue, 19 Jan 2010 20:11:00 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=119 گاه غم‌ تلمبار مي‌شود بر دوش اين دل. غم کهنه و غم نو. از غم خفته در چشم کودک فال‌فروش، تا غم “کم‌داريم”‌ها و “نديديم”‌ها و “کم‌گفتيم”ها و… گرده‌ي دل مي‌شکند، ترکه‌سان. آن‌گاه که حتي پند و اميد وهم‌وار پير‌ عشق هم راست نکند کمرش‌را؛…

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=119
27 http://notitle.ir/blog/?p=116 http://notitle.ir/blog/?p=116#comments Fri, 02 Oct 2009 17:11:33 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=116 خواند و چنين ترجمان کرد:
“و او بسيار شيپوري بود…”

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=116
26 http://notitle.ir/blog/?p=115 http://notitle.ir/blog/?p=115#comments Wed, 02 Sep 2009 09:00:28 +0000 admin http://notitle.ir/blog/?p=115 اين را ساختم و زدم. عشيره‌ي اقربين شنيده‌اند؛ گذاشتيم تا ساير دوستان هم فيضي ببرند.
پي‌نوشت:
1. درهنگام ريکورد از نشيمن‌گاهي استفاده نماييد که غژغژ نکند.
2. با اين ميکروفون جديد دوباره ريکورد کردم‌اش. صرفا در راستاي پز.

]]>
http://notitle.ir/blog/?feed=rss2&p=115