No Title : شعوذه و طامات

















بایگانی برای موضوع شعوذه و طامات

April 24, 2010 | خنيا, سينما, شطحيات, شعوذه و طامات | بدون کامنت

رفتم اینجا

بخوانید ‘’

32

February 21, 2010 | شعوذه و طامات | بدون کامنت

فی الباب عزت نفس می خواندم, و اندیشیدم, گویا گاهی ادب با عزت نفس در تعارض است.
مودب: به هیچ جاش نبود.
بی فرهنگ سخیف بی تربیت کوچه بازاری: به ت…ش هم نبود.
آن که ادب دارد, ت…ش را به هیچ می انگارد, حال آنکه بس عزیز است. مصرع: هر که خوارش بکرد خوار بشد.

بخوانید ‘32’

31

February 19, 2010 | شعوذه و طامات | یک کامنت

دوستی داریم, تعریف می کند یک روز صبح بی پول مانده. رفته به مادربزرگ گفته که مادرجان پول بده. مادر می گوید درشت هست ها… ببین. همه اش از اینهاست. و یک هزاری نشان می دهد. دوست می گوید مادر من ده تومن می خواهم, و مادر می گوید بیا این را ببر, ده تومن [...]

بخوانید ‘31’

28

January 19, 2010 | شعوذه و طامات | 2 کامنت

گاه غم‌ تلمبار مي‌شود بر دوش اين دل. غم کهنه و غم نو. از غم خفته در چشم کودک فال‌فروش، تا غم “کم‌داريم”‌ها و “نديديم”‌ها و “کم‌گفتيم”ها و… گرده‌ي دل مي‌شکند، ترکه‌سان. آن‌گاه که حتي پند و اميد وهم‌وار پير‌ عشق هم راست نکند کمرش‌را؛…

بخوانید ‘28’

27

October 2, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت

خواند و چنين ترجمان کرد:
“و او بسيار شيپوري بود…”

بخوانید ‘27’

25

August 27, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت

ادامه از اين +
و آقاي “حاجي بازاري” که به حجره‌اش فرش‌ها و گليم‌ها بر هم توده شده بود ايستاد و تکيه بر ديوار زد و کف دست بر پيشاني کوبيد.
و باز مرکب مي‌رفت… هو مي‌کشيد و جرقه‌هاي مي‌زد به سان صاعقه‌هايي حقير. گويي نعره برمي‌آورد که ساخته‌ي دست بشر است. بشري به حقارت همين [...]

بخوانید ‘25’

25

August 27, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت

ديشب دخترم را کشتم.
نشسته بودم. داشت بازي مي‌کرد. گه‌گاه مي‌آمد با من ور مي‌رفت و هيچ نمي‌گفتم. مثل سنگ. آخرين بار انگشتانم را گرفت و کشيد. بطري آب را روي سرش شکستم.

بخوانید ‘25’

24

August 23, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت

به بند می آوردندش. آرام بود و چشمان اش به سنگیِ سنگ. هیچ نمی گفت. به پاي گيوتين که رسيد، خداوند عزرائيل را فرمود برو جان اين احمق را بگير. آن‌گاه عزرائيل روان شد سوي آن هنگامه. سرش را گذاشتند ميان گيوتين. تيغه سنگين و بران بود و از آن بالا مرگ را از خود [...]

بخوانید ‘24’

22

July 13, 2009 | شعوذه و طامات | بدون کامنت

آن‌گاه که هيچ حيوان و نبات و جمادي به آواز خود ندا ندهد،
آن‌گاه که پيمبران، آشفته و عجول در پي ره گم‌شده‌ پويند،
آن‌گاه که سحاب رحمت به قهر نبارد بر ذرعي از کويري تشنه،
آن‌گاه که سياهان تازيانه زنند بر پشت نحيف ضعيفگان سفيد،
آن‌گاه که سنگ بند نباشد بر سنگ،
آن‌گاه که فرو افتد خورشيد در افق [...]

بخوانید ‘22’

20

June 22, 2009 | شعوذه و طامات | 4 کامنت

“دوباره کنار آب زير ستاره‌هاييم.
خوش‌حال ازينکه تو بهترين سه ماه ساليم.
همه‌چي عاليه اگه بذاره پاييز…”
چنان در حسرت چنين تابستاني مانديم… نگذاشتند.

بخوانید ‘20’