بایگانی برای موضوع شطحيات
April 24, 2010 | خنيا, سينما, شطحيات, شعوذه و طامات | بدون کامنت
رفتم اینجا
30
February 19, 2010 | شطحيات | یک کامنت
جاهایی هستند که انسان های حاضر را پیوند می دهند. مثل فرودگاه. هر کس که وارد همهمه ی این سالن شود, به قصدی, به طریقی, عزم رفتن دارد. چه برای یک جلسه ی چرند کاری, چه یک دیدار چرندتر عشقی یا… مهم این جاست که رفتن را در چهره ی این ها ببینی. وطن یا [...]
29
February 9, 2010 | شطحيات | 2 کامنت
در تفکیک عشق و شهوت, بس سخن رانده اند. آنچه بدیهیست, هرچه در تفکیک این دو بیشتر موشکافی کنیم, نشان از ایمان ماست به در هم تنیدگیشان.
21
June 30, 2009 | شطحيات | 2 کامنت
“گهگاه باري بر گردهام سنگيني ميکند. تا آگاه کنم خلق را. اين خلق کالانعام را. فرياد ميکشم و به زور دست به دستشان ميگذارم تا تکاني به پيکر کريه و بيمصرف دهند. تا خارج شوند از ورودي دود و غذا و خروجي گه و گرما. تا هوا را بيثمر کثيف نکنند. لجوجانه مينشينند بر جاي. [...]
18
June 18, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
گوشهاي در خانه کتابي افتاده بود به نام “هبوط در کوير” به قطر چهار انگشت. گويا مجمعوعه آثار دکتر است. تورقي کردم. گرچه به معيارهاي کنوني کليشهاي است، اما اين کليشهها هم ريشهاي دارند و شک ندارم دکتر از همين ريشههاست. به خصوص در اين حال و هواي شورش فوقالعاده است. کک مياندازد به تنبانم.
“خانوادههاي [...]
17
June 15, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
امروز شيخ به وعده وفا كرد. با آن قلب بيمار و تن فرتوت، از انقلاب تا آزادي را به پاي پياده در آغوش ملت رفت. شيخ نامرد نيست. خنجر از پشت نمي زند. امروز شال سبز انداخته بود.
16
June 15, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
پيش از انتخابات قرار بر اين بود که با دارا، آنچه که به نظرمان “تحليلهاي ارزشمند” بود را بنگاريم تا درس عبرتي باشد براي آيندهمان. و چنين پيشبيني کرديم که بعد از انتخابات، هرچه شود، ذهنمان ميماسد و ديگر ياراي آن نخواهد بود که در حال هواي اين امواج بنگاريم و گويا اين پيشبيني زياده [...]
15
June 13, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
تيشههاست که به ريشهي خود زنيد…
13
June 4, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
مسعود بهنود را ميپسندم با طنز شيرينش که معلوم نيست جدي است يا شوخي. روزنامهنگاري است حرفهاي که الآن به بيبيسي فارسي رفته و هر روز ميتوانيد تحليل شنيدنياش را از روزنامههاي ايران از اين شبکه دنبال کنيد.
در بارهي کساني که انتخابات را تحريم کردهاند مطلبي نوشته که فکر ميکنم کاملا گوياي شرايط فعلي ماست:
“… [...]
10
May 23, 2009 | شطحيات | بدون کامنت
سوار بود پسر بر اسب چوبين و نميتوانست بجنباند آن را. مادر به دست هل ميداد و پسر ضجه ميزد و نميفهميد مادر كه چنين بايسته است كه آرام به پا ياري دهدش و بهلد پسر را در اوهامش…




















