April 24, 2010 | خنيا, سينما, شطحيات, شعوذه و طامات | بدون کامنت |
رفتم اینجا
33
February 21, 2010 | خنيا | بدون کامنت |
سید خلیل عالی نژاد از بهترین تنبورنوازانی است که “اثری” از ایشان به جاست. صدای سخن عشق با آواز شهرام ناظری و همراهی گروه شمس که جدیدا ریمستر شده, و “مردان خدا” در همین آلبوم قدیمی که به گوش همه آشناست. و چند آلبوم دیگر.
تنبور را تمیز می نوازد, صدای عالی و تکنیک آواز عجیب و غریبی ندارد, ولی صدایش گرم و پر است.
او را سال 80, به همان شیوه ی مرسوم ایرانی های فراری, در منزلش در سوئد کشتند.
بشنوید: ثنای علی
32
February 21, 2010 | شعوذه و طامات | بدون کامنت |
فی الباب عزت نفس می خواندم, و اندیشیدم, گویا گاهی ادب با عزت نفس در تعارض است.
مودب: به هیچ جاش نبود.
بی فرهنگ سخیف بی تربیت کوچه بازاری: به ت…ش هم نبود.
آن که ادب دارد, ت…ش را به هیچ می انگارد, حال آنکه بس عزیز است. مصرع: هر که خوارش بکرد خوار بشد.
31
February 19, 2010 | شعوذه و طامات | یک کامنت |
دوستی داریم, تعریف می کند یک روز صبح بی پول مانده. رفته به مادربزرگ گفته که مادرجان پول بده. مادر می گوید درشت هست ها… ببین. همه اش از اینهاست. و یک هزاری نشان می دهد. دوست می گوید مادر من ده تومن می خواهم, و مادر می گوید بیا این را ببر, ده تومن خرج کن بقیه اش را بیار.
داستان کاملا جدی است
30
February 19, 2010 | شطحيات | یک کامنت |
جاهایی هستند که انسان های حاضر را پیوند می دهند. مثل فرودگاه. هر کس که وارد همهمه ی این سالن شود, به قصدی, به طریقی, عزم رفتن دارد. چه برای یک جلسه ی چرند کاری, چه یک دیدار چرندتر عشقی یا… مهم این جاست که رفتن را در چهره ی این ها ببینی. وطن یا اینجاست یا آنجا. پس غربت را در نگاهشان می یابی. پول یا اینجاست یا آنجا, پس طمع را… رفتن, این ها را به هم پیوند می زند.
29
February 9, 2010 | شطحيات | 2 کامنت |
در تفکیک عشق و شهوت, بس سخن رانده اند. آنچه بدیهیست, هرچه در تفکیک این دو بیشتر موشکافی کنیم, نشان از ایمان ماست به در هم تنیدگیشان.
28
January 19, 2010 | شعوذه و طامات | 2 کامنت |
گاه غم تلمبار ميشود بر دوش اين دل. غم کهنه و غم نو. از غم خفته در چشم کودک فالفروش، تا غم “کمداريم”ها و “نديديم”ها و “کمگفتيم”ها و… گردهي دل ميشکند، ترکهسان. آنگاه که حتي پند و اميد وهموار پير عشق هم راست نکند کمرشرا؛…
27
October 2, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت |
خواند و چنين ترجمان کرد:
“و او بسيار شيپوري بود…”
26
September 2, 2009 | خنيا | 5 کامنت |
اين را ساختم و زدم. عشيرهي اقربين شنيدهاند؛ گذاشتيم تا ساير دوستان هم فيضي ببرند.
پينوشت:
1. درهنگام ريکورد از نشيمنگاهي استفاده نماييد که غژغژ نکند.
2. با اين ميکروفون جديد دوباره ريکورد کردماش. صرفا در راستاي پز.
25
August 27, 2009 | شعوذه و طامات | یک کامنت |
ادامه از اين +
و آقاي “حاجي بازاري” که به حجرهاش فرشها و گليمها بر هم توده شده بود ايستاد و تکيه بر ديوار زد و کف دست بر پيشاني کوبيد.
و باز مرکب ميرفت… هو ميکشيد و جرقههاي ميزد به سان صاعقههايي حقير. گويي نعره برميآورد که ساختهي دست بشر است. بشري به حقارت همين جرقهها.
پيرمرد از تکهنانش به پسر ِ “يار در آغوش” داد. پسر نيم بکرد و نيمي ديگر به دهان دختر گذاشت. آسوده بودند از خيال دو جهان، به اوهام آن شب که به آغوش هم خفتند. دختر ميخنديد؛ عشوهناک. ميخواست آتشش بگيرد دامن تکتک اين مردان را، اين سو و آن سو، پاک و ناپاک، زشت و زيبا.
و آن مرد جوان، ناگاه نعرهاي برآورد از دست هفت سفاک. به قلم دريد سينهي کاغذ را.
و آن نورسيده دختر، گاه نگاهي به دو يار ميکرد و گاه نگاهي به مرد جدولبهدست. پناهي ميخواست. پس برخاست؛ در تيررس نگاه نگران جدهاش. برخاست و به کنار مرد رفت. صفحه را گرداند و به لبخندي گفت: “اينجا هفت است…” و حيران ماند مرد جوان.
پيرمرد تسبيحگردان لبخند زد. خنديد. قهقه زد. دلش را گرفته بود. اشک در چشمانش جمع شد. ميخنديد و ميخنديد…
ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ
پينوشت: تعامل بين اينها واقع غير ممکن است. ميهراسند از هم.




















