35
September 30, 2010 | شعوذه و طامات | یک کامنت |
لعبتکی بود در دانشگاه، شیرین نام. در کانون نشسته بودیم. دست بر قضا، به آواز میخواندم “تلخی نکند شیرین زغنم، خالی نکند از مِی دهنم، عریان کُنَدَم هر صبحدمی، گوید که بیا من جامه کـــَــنم”. شکرِ باری تعالی، پیش از آنکه در را باز کند شعرم تمام شد. انگشت حیرت به ماتحت گزیدم که گویمش حلالزادهای یا نه.
34
September 20, 2010 | شطحيات | 2 کامنت |
آرام و بیعجله راه میرفت. بیتوجه به مردان و زنانی که از کنارش عبور میکردند. به ایستگاه تاکسی رسید. سوارِ خطیهای “آزادی” شد.
از دور مرکز را دید. در میان یک باغ سرسبز، عمارتی بود با یک دودکش سر به فلککشیده، که دودی سیاه ازان بر میخاست. عمارت سرد و بیروح بود، اما تمیز. مرتب آن را نظافت میکردند. روی سردر عمارت فقط یک اسم بود: “مرکز آزادی”.
وارد شد. کریدور ورودی، از کنار تعدادی پنجره میگذشت. پنجرهها یک سویهبودند. رو به اتاقهایی باز میشدند. داخل اتاق اول مردی خوابآلود نشسته بود و “صد سال تنهایی میخواند”. در اتاق دوم، دختری بود، با صورت تکیده و چشمان کبود، هدفون در گوشش بود و به یک لیوان آب مینگریست. چهل اتاق در این کریدور بود. درب اتاقها البته، به این راهرو باز نمیشد.
وارد سالن پذیرش شد. چند دختر حورمانند و سفیدپوش، پشت میزهای پذیرش بودند. شاید بیست، سی نفری در سالن بودند. این ساعات معمولا ارباب رجوع کم بود.
فرم درخواست را گرفت:
بسمه تعالی.
فرم درخواست رهایی
نام:
نام خانوادگی:
نام پدر:
شماره شناسنامه:
تاریخ و محل تولد:
شغل:
نوع مرگ درخواستی: کربن منوکسید، سیانور، تزریقات و ایست مغزی
توضیح: در این مرکز، قطع عضو، زدن شاهرگ، شوک الکتریکی و سقوط از ارتفاع، و تیرباران انجام نمیشود. لطفا به هیچ وجه درخواست نفرمایید.
محل مورد علاقه: اتاق، باغ، فضای باز، داخل خودرو، خارج از مرکز.
آیا مایلید در اتاقهای کریدور “همسفرها” باشید؟
ساعت مورد نظر:
در صورتی که مایلید موسیقی، فیلم یا کتابی در هنگام رهایی همراه شما باشد، قید کنید.
در صورتی که مایلید در مکان خاصی، خارج از مرکز باشید، قید کنید.
توضیح: هزینهی تهیهی هرکدام از موارد فوق، و ایاب و ذهاب بر عهدهی متقاضی است. صورت هزینهها در فرم شمارهی 2 موجود است.
مایلید بعد از مرگ شما، پیامی به فرد یا افراد خاصی فرستاده شود؟ لطفا نام و نشانی دقیق را در این مکان قید کنید. (هزینهی پست بر عهدهیی متقاضی است).
جسد بعد از رهایی: 1) به خانواده یا فرد خاصی تحویل شود. 2) در محل خاصی دفن شود. 3) در کورههای مرکز سوزانده شود.
اگر توضیح خاصی راجع به شیوهی دفن بدن، یا به آب یا باد دادن خاکستر هست، لطفا بنویسید.
مایلید آگهی ترحیم در محل کار یا زندگی یا تحصیل شما پخش شود؟ این مرکز همچنین با هزینهی متقاضی، در محل مورد نظر مجلس ترحیم برگزار مینماید.
و… شاید 30 بند دیگر از خدمات ارزندهی مرکز.
در پایین صفحهی چهارم فرم شماره یک، نوشته بود:
اینجانب ….. فرزند …. به شماره شناسنامه …. رضایت کامل خود را از مرگ خود اعلام میدارم. این فرم را در سلامت کامل عقلی، در تاریخ …… امضا میکنم.
اثر ده انگشت دست.
لطفا تاییدیهی مرکز سلامتسنجی روانی، تاییدیهی ادارهی دارایی و تاییدیه انحصار وراثت دفتر اسناد رسمی را به این فرم الصاق نمایید.
با تشکر. رهاییتان شیرین و آرام باد.
فرم را پر کرد. لبخند رضایتمندانهای زد و به یکی از حوریها تحویل داد. هزینهها را با کارتخوان پرداخت. و قبض “رهایی” را به تاریخ فردا دریافت کرد.
- - - - - - -
آرمانشهرِ من است.
33
February 21, 2010 | خنيا | بدون کامنت |
سید خلیل عالی نژاد از بهترین تنبورنوازانی است که “اثری” از ایشان به جاست. صدای سخن عشق با آواز شهرام ناظری و همراهی گروه شمس که جدیدا ریمستر شده, و “مردان خدا” در همین آلبوم قدیمی که به گوش همه آشناست. و چند آلبوم دیگر.
تنبور را تمیز می نوازد, صدای عالی و تکنیک آواز عجیب و غریبی ندارد, ولی صدایش گرم و پر است.
او را سال 80, به همان شیوه ی مرسوم ایرانی های فراری, در منزلش در سوئد کشتند.
بشنوید: ثنای علی
32
February 21, 2010 | شعوذه و طامات | بدون کامنت |
فی الباب عزت نفس می خواندم, و اندیشیدم, گویا گاهی ادب با عزت نفس در تعارض است.
مودب: به هیچ جاش نبود.
بی فرهنگ سخیف بی تربیت کوچه بازاری: به ت…ش هم نبود.
آن که ادب دارد, ت…ش را به هیچ می انگارد, حال آنکه بس عزیز است. مصرع: هر که خوارش بکرد خوار بشد.
31
February 19, 2010 | شعوذه و طامات | یک کامنت |
دوستی داریم, تعریف می کند یک روز صبح بی پول مانده. رفته به مادربزرگ گفته که مادرجان پول بده. مادر می گوید درشت هست ها… ببین. همه اش از اینهاست. و یک هزاری نشان می دهد. دوست می گوید مادر من ده تومن می خواهم, و مادر می گوید بیا این را ببر, ده تومن خرج کن بقیه اش را بیار.
داستان کاملا جدی است
30
February 19, 2010 | شطحيات | یک کامنت |
جاهایی هستند که انسان های حاضر را پیوند می دهند. مثل فرودگاه. هر کس که وارد همهمه ی این سالن شود, به قصدی, به طریقی, عزم رفتن دارد. چه برای یک جلسه ی چرند کاری, چه یک دیدار چرندتر عشقی یا… مهم این جاست که رفتن را در چهره ی این ها ببینی. وطن یا اینجاست یا آنجا. پس غربت را در نگاهشان می یابی. پول یا اینجاست یا آنجا, پس طمع را… رفتن, این ها را به هم پیوند می زند.
29
February 9, 2010 | شطحيات | 2 کامنت |
در تفکیک عشق و شهوت, بس سخن رانده اند. آنچه بدیهیست, هرچه در تفکیک این دو بیشتر موشکافی کنیم, نشان از ایمان ماست به در هم تنیدگیشان.
28
January 19, 2010 | شعوذه و طامات | 2 کامنت |
گاه غم تلمبار ميشود بر دوش اين دل. غم کهنه و غم نو. از غم خفته در چشم کودک فالفروش، تا غم “کمداريم”ها و “نديديم”ها و “کمگفتيم”ها و… گردهي دل ميشکند، ترکهسان. آنگاه که حتي پند و اميد وهموار پير عشق هم راست نکند کمرشرا؛…
27
October 2, 2009 | شعوذه و طامات | 2 کامنت |
خواند و چنين ترجمان کرد:
“و او بسيار شيپوري بود…”
26
September 2, 2009 | خنيا | 5 کامنت |
اين را ساختم و زدم. عشيرهي اقربين شنيدهاند؛ گذاشتيم تا ساير دوستان هم فيضي ببرند.
پينوشت:
1. درهنگام ريکورد از نشيمنگاهي استفاده نماييد که غژغژ نکند.
2. با اين ميکروفون جديد دوباره ريکورد کردماش. صرفا در راستاي پز.




















